سلام یه سلام گرم بعد از ۲ سال
اومدم از سرنوشتم براتون بگم
تو ی این ۲ سالی که نبودم خیلی اتفاقهای خوب و بد برام افتاد
از بدها که بگذریم ولی بهترین اتفاق زندگیم این بود که من مرد زندگیمو پیدا کردم و الانم دارم ازدواج میکنم.راستی راستی عاشق شدم.خدایا شکرت که این نعمت زیبارو به منم دادی....
+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط بهار
|
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط بهار
|
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط بهار
|
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 9:4 قبل از ظهر  توسط بهار
|
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط بهار
|
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط بهار
|
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط بهار
|
روی هر سینه سری گریه کند وقت وداع
سر ما وقت وداع گوشه ی دیوار گریست
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 8:37 قبل از ظهر  توسط بهار
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط بهار
|
اگه خودتو تو یه اتاق تنگ و تاریک پیدا کردی که از در و دیوارش خون میچکید و بوم بوم صدا میداد نترس چون تو قلب منی


+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 9:8 قبل از ظهر  توسط بهار
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط بهار
|
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط بهار
|
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط بهار
|
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط بهار
|
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط بهار
|
به تو یک صلیب هدیه کردم.
گفتی:برای چیست؟؟؟؟؟من که دوستت ندارم.
گفتم: مگر آن نیست که صلیب را به روی گور می آویزند .
گفتی:آری....
گفتم: پس آنرا بالای قلبت بیاویز که گورستان من است......
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط بهار
|
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط بهار
|
اگه کسی رو دوست داری به زبون نیار چون اگه دوستت داشته باشه از چشمات میخونه.........
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط بهار
|
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط بهار
|
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط بهار
|
گل سرخی به او دادم گل زردی به من داد...
برای یک لحظه ی نا تمام قلبم از تپش افتاد ...
با تعجب پرسیدم مگر از من متنفری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفت : نه باور کن نه ولی چون تو را واقعا دوست دارم نمی خواهم پس از آن که کام از من گرفتی برای پیدا کردن گل زرد زحمتی به خود هموار کنی..............
+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط بهار
|
+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط بهار
|
+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط بهار
|
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط بهار
|
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط بهار
|
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 9:35 قبل از ظهر  توسط بهار
|
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 9:27 قبل از ظهر  توسط بهار
|
خدا به آدم ۲ تا دست میده ۲ تا پا میده ۲ تا گوش میده ۲ تا لب میده اما...........
اما به همه ی آدمها فقط یه قلب میده....میدونی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واسه اینکه هر کسی خودش بره و جفت قلبش رو پیدا کنه


+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط بهار
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 9:27 قبل از ظهر  توسط بهار
|
د
خترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه ی زر ؟؟؟؟؟
راز این حلقه که انگشت مرا این چنین سخت گرفته است به بر؟؟؟
راز این حلقه که در چهره ی او این همه تابش و رخشندگی است؟؟؟؟
مرد حیران شد و گفت حلقه ی خوشبختی ست حلقه ی زندگی است
همه گفتند مبارک باشد دخترک گفت دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
دید بر نقش فروزنده ی او روز هایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای این حلقه که در چهره ی او باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط بهار
|