تبليغاتX
آرامگاه عشق

آرامگاه عشق

ترس از عشق ترس از زندگی است وآنان که از عشق دوری میکنند مردگانی بیش نیستند.

سرنوشت

سلام یه سلام گرم بعد از ۲ سال

اومدم از سرنوشتم براتون بگم

تو ی این ۲ سالی که نبودم خیلی اتفاقهای خوب و بد برام افتاد

از بدها که بگذریم ولی بهترین اتفاق زندگیم این بود که من مرد زندگیمو پیدا کردم و الانم دارم ازدواج میکنم.راستی راستی عاشق شدم.خدایا شکرت که این نعمت زیبارو به منم دادی....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

این هم عکس اقای شوکت دیگه چی میخوای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

منتظر باشید

منتظر باشید دفعه ی بعد که اپ کردم عکس اقای شوکت رو میخواهم براتون بزارم
+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

هه هه هه هه کار خودمه خوشکله؟؟؟؟؟؟ (خدایی تا حالا بهروز رو به این خوش تیپی دیده بودین

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 9:4 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

تقدیم به تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

بهار

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

اشک

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

وداع

روی هر سینه سری گریه کند وقت وداع

                                                   سر ما وقت وداع گوشه ی دیوار گریست

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 8:37 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

نترس

اگه خودتو تو یه اتاق تنگ و تاریک پیدا کردی که از در و دیوارش خون میچکید و بوم بوم صدا میداد نترس چون تو قلب منی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 9:8 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

خیلی منظره ی قشنگیه نه؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

بابای عزیزم روزت مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

ولادت حضرت علی (ع) مبارک باد

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

i love you

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

عشق واقعی

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

صلیب

به تو یک صلیب هدیه کردم.

گفتی:برای چیست؟؟؟؟؟من که دوستت ندارم.

گفتم: مگر آن نیست که صلیب را به روی گور می آویزند .

گفتی:آری....

گفتم: پس آنرا بالای قلبت بیاویز که گورستان من است......

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

نی نی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

نصیحت

اگه کسی رو دوست داری به زبون نیار چون اگه دوستت داشته باشه از چشمات میخونه.........
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

اینم برای تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

گل زرد

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

گل سرخ و گل زرد

گل سرخی به او دادم گل زردی به من داد...

برای یک لحظه ی نا تمام قلبم از تپش افتاد ...

با تعجب پرسیدم مگر از من متنفری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت : نه باور کن نه ولی چون تو را واقعا دوست دارم نمی خواهم پس از آن که کام از من گرفتی برای پیدا کردن گل زرد زحمتی به خود هموار کنی..............

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

مهتاب

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

شب مهتابی

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم فکر نکن یاد تو بودم بیکار بودم داشتم میگشتم
+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

4you

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

غلطنامه اینترنتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

بوی گل

 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 9:35 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

بوی گل

دستانم بوی گل میداد و همه مرا به چیدن محکوم کردند ولی کسی نگفت شاید گلی کاشته باشم
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 9:27 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

جفت

خدا به آدم ۲ تا دست میده ۲ تا پا میده  ۲ تا گوش میده ۲ تا لب میده اما...........

اما به همه ی آدمها فقط یه قلب میده....میدونی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واسه اینکه هر کسی خودش بره و جفت قلبش رو پیدا کنه

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

حلقه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 9:27 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

حلقه

 دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه ی زر ؟؟؟؟؟ 

                                               راز این حلقه که انگشت مرا این چنین سخت گرفته است به بر؟؟؟

راز این حلقه که در چهره ی او این همه تابش و رخشندگی است؟؟؟؟

                                         مرد حیران شد و گفت حلقه ی خوشبختی ست حلقه ی زندگی است

همه گفتند مبارک باشد دخترک گفت دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد

                                       سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر

دید بر نقش فروزنده ی او روز هایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته هدر

                  زن پریشان شد و نالید که وای این حلقه که در چهره ی او باز هم تابش و رخشندگی است

                                    حلقه ی بردگی و بندگی است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط بهار  |